حمید سیادت

حمید سیادت

خبر خوان اتوماتیک

تمامی مطالب این سایت به صورت خودکار از دیگر سایت های قانونی و رسمی ایران جمع آموری می‌گردد.
مرامنامه


۲۳ هزار خودرو آلاینده در البرز اعمال قانون شدند

سرهنگ غلامعلی شرق افزود: از مجموع این اعمال قانون ها، سه هزار و ۷۶۰ مورد مربوط به کامیون های فاقد مجوز و بقیه به دلیل عدم معاینه فنی و نقص فنی خودروها بوده است.

وی اضافه کرد: دراجرای این طرح پلاک ۷۴ دستگاه خودرو به دلیل آلایندگی گسترده فک و به تعمیرگاه انتقال یافتند.

شرق افزود: تا زمانی که سیستم های کنترل هوشمند تعبیه نشود نمی توان نظارت دقیقی بر وسیله نقلیه آلاینده داشت.

وی بیان داشت: طرح برخورد با خودروهای آلاینده و فاقد معاینه فنی در همه فصول سال اجرا می شود اما در ۶ ماهه دوم سال به دلیل آلودگی بیشتر در کلانشهر ها، این طرح تشدید می یابد.

رئیس پلیس راهنمایی و رانندگی البرز گفت: پلیس راهور همگام با دستگاه های مربوطه برای کاهش آلایندگی تلاش می کند و نقش مردم نیز در این زمینه بسیار تاثیر گذاراست.

وی اضافه کرد: شهروندان می توانند برای تردد در معابر شهری از خودروهای عمومی استفاده کرده تا سبب افزایش آلایندگی نشود.


دانلود + ادامه مطلب

آغاز جلسات هفتگی هیئت الرضا علیه السلام از امشب

با توجه به عملیات عمرانی در حسینیه در حال ساخت آقا مرتضی علی (ع) ، این مراسم در حسینیه مهدیون تهران به نشانی میدان شهدا ، ابتدای پیروزی ، نبش خیابان شکوفه برگزار خواهد شد.

حمید سیادت: مراسم هفتگی هیئت الرضا علیه السلام که مدت ها از تعطیلی آن می گذرد ، از ساعت ۲۰ امشب سوم اسفندماه  با سخنرانی حجت الاسلام شیخ عباس روزمه و مداحی  حاج عبدالرضا هلالی آغاز خواهد شد.

با توجه به عملیات عمرانی در حسینیه در حال ساخت آقا مرتضی علی (ع) ، این مراسم در حسینیه مهدیون تهران به نشانی میدان شهدا ، ابتدای پیروزی  ، نبش خیابان شکوفه برگزار خواهد شد.


دانلود + ادامه مطلب

۸ روز تا افتتاح طولانی‌ترین پل ریلی کشور

سرویس ایران حمید سیادت: پروژه راه‌آهن قزوین- رشت با ۹۸ درصد پیشرفت فیزیکی در آستانه افتتاح قرار گرفته است. مسیری که عنوان طولانی‌ترین پل ریلی کشور را به خود اختصاص می‌دهد و به گفته معاون وزیر راه و شهرسازی ۸ روز دیگر این طرح ملی به بهره‌برداری می‌رسد. پروژه‌ای که با افتتاح آن هزینه‌های حمل و نقل ۳۰ درصد کاهش می‌یابد و حمل نیمی از ۴۰ میلیون تن باری که هرساله به وسیله کشتی انجام می‌شود؛ تسهیل می‌شود. مضاف بر این مزیت‌های اقتصادی، با توجه به زیبایی‌های طبیعی مسیر، وجود ۲۸ کیلومتر تونل و ۹ کیلومتر پل‌های زیبا این خط ریلی خود می‌تواند مسیری جذاب برای گردشگران باشد.

شمارش معکوس برای افتتاح طرح ملی راه‌آهن قزوین- رشت آغاز شده است. طرحی که اکنون ۹۸ درصد پیشرفت فیزیکی دارد و به گفته معاون وزیر راه و شهرسازی ۸ روز دیگر افتتاح می‌شود. خیر‌اله خادمی در این‌باره می‌افزاید: «راه‌آهن قزوین- رشت آماده افتتاح است و طی چند روز باقیمانده تا بهره‌برداری مراحل نهایی کار نیز به اتمام می‌رسد.» بر این اساس رشت به‌عنوان چهارمین مرکز استانی در برنامه‌های اقتصاد مقاومتی حوزه حمل‌ونقل به شبکه ریلی متصل می‌شود. این مقام مسئول با اشاره به اینکه اقدامات روسازی خط‌آهن در حال اتمام است، ادامه می‌دهد: «اقدامات نصب ایستگاه‌های فرعی نیز در حال انجام است.» وی همچنین با اشاره به طرح‌های در دست اجرا در دو سال اخیر بیان می‌کند: «در سال ۹۶ و ۹۷ قرار بود پنج استان را به شبکه ریلی مجهز کنیم که خوشبختانه، سه استان به شبکه ریلی متصل شدند و شهر رشت نیز یکی از این پروژه‌هاست.»

کاهش ۳۰ درصدی هزینه‌های حمل و نقل

به زودی راه‌آهن رشت- قزوین افتتاح می‌شود. طرحی که درست در دل یکی از مقاصد اصلی گردشگران بخصوص مسافران نوروزی قرار گرفته است. بنابر این پیش‌بینی می‌شود با توجه به زیبایی‌های طبیعی این مسیر ریلی، وجود ۲۸ کیلومتر تونل، ۹ کیلومتر پل‌های زیبا و نیز طولانی‌ترین پل ریلی کشور، این خط ریلی با استقبال خیلی خوبی مواجه شود. مضاف بر این، طرح راه‌آهن رشت- قزوین به لحاظ اقتصادی هم از اهمیت بالایی برخوردار است. چراکه با افتتاح این مسیر ریلی از این پس می‌توان صادرات غیرنفتی به خارج از کشور را با هزینه کمتری نسبت به گذشته افزایش داد. در این راستا معاون وزیر راه و شهرسازی با اشاره به اینکه این خط ریلی تأثیر مهمی در شبکه حمل‌ونقل بین‌المللی دارد تأکید می‎کند: «با افتتاح این خط ریلی، مسیر انتقال بار از هند به اروپا را نصف و هزینه‌های حمل را نیز ۳۰ درصد کاهش می‌دهد؛ همچنین اتصال گیلان به شبکه ریلی تحول بزرگی در مبادلات کالا ایجاد می‌کند، پس‌از این حجم عظیمی از مبادلات کالا در آسیا و اروپا از مسیر ریلی رشت- قزوین انجام خواهد شد.» خادمی با اشاره به اینکه این خط آهن با اتصال به آستارا و از آنجا به کشور‌های آذربایجان و روسیه در نهایت به اروپا می‌رسد ادامه می‌دهد: «این مسیر ریلی در کریدور شمال- جنوب واقع شده که به عنوان یکی از فرصت‌های مهم اقتصادی ایران نه‌تن‌ها می‌تواند درآمد سرشاری از محل ترانزیت نصیب کشور کند، بلکه جایگاه سیاسی کشور را نیز ارتقا می‌دهد.»

انزلی هدف بعدی برای اتصال به شبکه ریلی

براساس آمار هرساله حدود ۴۰ میلیون تن بار از جنوب شرق آسیا وارد روسیه و اروپا می‌شود که پیش از این با کشتی جابه‌جا می‌شدند و حالا فرصتی پیدا شده است تا با استفاده از شبکه ریلی استان گیلان نیمی از این مبادلات تجاری از طریق خط راه‌آهن رشت- قزوین انجام شود. مضاف بر این مزایا، فراهم شدن امکان حمل ۱۰میلیون مسافر در سال نیز دستاوردی دیگری است که موقعیت ترانزیتی و منطقه‌ای کشور را به نحو چشمگیری ارتقا خواهد داد. لازم به ذکر است که برای خط آهن قزوین – رشت با ۱۸۵ کیلومتر ریل‌گذاری، ۸ ایستگاه، ۲۸ کیلومتر تونل، ۹ کیلومتر پل و ۲۲ میلیون متر مکعب خاکبرداری بیش از هزار و ۸۵۰ میلیارد تومان از اعتبارات دولتی هزینه شده و ارزش فعلی این طرح حدود ۶هزار میلیارد تومان برآورد شده است. معاون وزیر راه و شهرسازی همچنین از پیشرفت ۲۵ درصدی فاز نخست خط آهن رشت – انزلی خبر می‌دهد و بیان می‌کند: «ساخت خط آهن این مسیر ۴۰ کیلومتری در دو فاز طراحی شده و در فاز دوم آن نیز پیمانکار مستقر است و پیش‌بینی می‌شود در یک دوره ۳۰ ماهه به اتمام برسد.» خادمی اضافه می‌کند: «با اتصال خط آهن قزوین- رشت به انزلی زمینه تحقق نوستراک از طریق دریای خزر مهیا می‌شود و ترانزیت کالا از شبه قاره هند به روسیه و اروپای شمالی انتقال می‌یابد.» با این اوصاف که قرار است علاوه بر افتتاح مسیر ریلی قزوین- رشت، مسیر انزلی هم به این خط راه‌آهن اضافه شود، زمان زیادی نمی‌گذرد که گیلان به عنوان یکی از مبادی اصلی تجاری و گردشگری کشور معرفی شود. اتفاقی که منفعت آن هم شامل استان می‌شود و هم به لحاظ اقتصادی برای کل کشور ارزشمند است.


دانلود + ادامه مطلب

شهید محلاتی درباره دین و انقلاب اهل تسامح نبود

سرویس تاریخ حمید سیادت: روز‌هایی که بر ما می‌گذرد، تداعی‌گر سالروز شهادت عالم مجاهد و نماینده فقید رهبر کبیر انقلاب در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، شهید آیت‌الله حاج شیخ فضل‌الله محلاتی است. از این رو در پاسداشت تکاپوی مخلصانه آن بزرگ، با فرزند ارجمندشان جناب محمود مهدی‌زاده محلاتی گفت‌وشنودی انجام داده‌ایم که نتیجه آن را پیش رو دارید. امید آنکه تاریخ‌پژوهان انقلاب و علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید.

شاید مناسب باشد که این گفت‌وگو را از نخستین فعالیت‌های سیاسی پدر آغاز کنیم. ایشان در این باره چه پیشینه‌ای داشتند؟
بسم الله الرحمن الرحیم. شهید آیت‌الله محلاتی شخصیتی چند وجهی داشت و به همین دلیل هم شخصیت بسیار جذابی بود. ایشان در عین حال که مورد وثوق آیت‌الله بروجردی بود و در سن ۲۱ سالگی با حکم ایشان برای انجام کار‌های تبلیغی و سیاسی به تبریز رفت، به آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری و آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی – که هر دو از عناصر مهم نهضت ملی نفت بودند- علاقه زیادی داشت و لذا در عرصه‌های مبارزاتی شرکت فعال داشت. از جمله زمانی که رژیم تصمیم گرفت جنازه رضاشاه را در قم دفن کند، ایشان به همراه سه چهار نفر دیگر تصمیم گرفت در فیضیه علیه این اقدام صحبت کند و طلبه‌ها را علیه این اقدام بشوراند. همین موضوع نشان می‌دهد که ایشان با وجود سن کم، در شجاعت و مبارزه شاخص بود که برای چنین کار مهمی انتخاب شده بود. ایشان علاقه بسیار زیادی به حضرت امام داشت و پس از رحلت آیت‌الله خوانساری و آیت‌الله کاشانی، تماماً در خدمت نهضت امام قرار گرفت و تا پایان زندگی، لحظه‌ای دست از تبعیت از امام برنداشت. خانه امام در کوچه قاضی در قم، درست روبه‌روی خانه ما بود و یادم هست شبی که امام از زندان آزاد شدند، به منزل ما تشریف آوردند. البته من در سال ۱۳۴۱، ۱۳۴۲ – که این اتفاق پیش آمد- سه چهار سال بیشتر نداشتم و جزئیات این خاطره را از دیگران شنیدم. تنها چیزی که یادم هست این است که خانه‌مان خیلی شلوغ بود، چون مردم آمده بودند که امام را ببینند. آن شب پدرِ مادرم، یعنی آیت‌الله شهیدی، روحانی و عالم بزرگ محلات هم حضور داشتند. ایشان استاد پدرم هم بودند و جدیت پدرم در درس و مشارکت ایشان در مسائل سیاسی و اجتماعی باعث شده بود ایشان را به عنوان داماد انتخاب کنند.

اشاره کردید شهید محلاتی در جریان ملی شدن نفت هم فعال بودند. آیا از آن دوران برای شما خاطره‌ای را نقل کردند؟
بله، ایشان می‌گفتند در سال ۱۳۳۲ در جریان نهضت ملی نفت خیلی فعال بودند و یک بار در تبریز وقتی روی منبر بودند، به سمت ایشان تیراندازی می‌شود، منتها تیر به ایشان نمی‌خورد و فقط از بالای منبر خودشان را به پایین پرت می‌کنند و سرشان می‌شکند! خودشان در خاطراتشان در این باره مطالبی گفته‌اند.

از مردمداری و سلوک ملاطفت‌آمیز شهید محلاتی با مردم بسیار سخن گفته‌اند. اگر در این زمینه خاطره‌ای دارید نقل کنید.
پدرم واقعاً به همه محبت داشتند و از هیچ کمکی به دیگران دریغ نمی‌کردند. ایشان با وجود اینکه بسیار جدی درس می‌خواندند و در فعالیت‌های سیاسی و مبارزاتی هم شرکت می‌کردند، اما لحظه‌ای از مردم و کمک به آن‌ها غافل نبودند. می‌گفتند آن زمانی که در قم درس می‌خواندند، هر روز ظهر قبل یا بعد از نماز، موقعی که اتوبوس محلات به قم می‌رسید، ایشان به گاراژ می‌رفتند تا ببینند آیا افرادی که از محلات آمده‌اند، در قم جا و مکانی برای اقامت دارند؟ به پزشک نیاز ندارند؟ چه مشکلی دارند؟ ایشان همشهری‌هایشان را خیلی دوست داشتند و تا آخر عمر هر خدمتی که از دستشان برمی‌آمد به آن‌ها می‌کردند. هر هفته دو سه نفر از محلات به خانه ما می‌آمدند و این کار در دوره‌ای هم که ایشان نماینده محلات بودند ادامه داشت و مردم به‌جای اینکه مثل همه برای دیدن نمایندگان خود به مجلس مراجعه کنند، به خانه‌مان می‌آمدند. همین حسن سلوک پدر باعث شده است که در بسیاری از خانه‌ها و مغازه‌های محلات، عکس ایشان را ببینید و مردم ایشان را خیلی دوست دارند.
معمولاً کسانی که فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی فراوانی دارند به این جور کار‌ها نمی‌رسند، ولی پدر در مهمانی‌های خانوادگی با روی گشاده حضور پیدا می‌کردند. ایشان با همه حتی خانم‌های بدحجاب هم رفتار بدی نداشتند و همین حسن‌سلوکشان باعث می‌شد آن‌ها هم در مقابل حاج‌آقا حجاب خود را رعایت کنند.

رفتارشان در جمع خانواده و بچه‌ها چگونه بود؟
معمولاً موقعی که پدر‌ها به خانه می‌آیند، بچه‌ها ساکت می‌شوند تا آن‌ها استراحت کنند. ما تازه وقتی حاج‌آقا می‌آمدند، شیطنتمان گل می‌کرد. حاج‌آقا که می‌آمدند، بچه‌ها شادی و شور خاصی پیدا می‌کردند و با ورود ایشان شوخی و بازی و دور هم جمع شدن شروع می‌شد.

دیگر کدام یک از ویژگی‌های پدر برای شما برجسته است؟
تواضع بیش از حد پدرم کم‌نظیر بود. در سال ۱۳۴۲ که به تهران آمدیم، نطنزی‌ها هیئت کوچکی درست کرده بودند. شغل اغلبشان هم دستفروشی بود. به این شکل که با دوچرخه میل پرده، شلنگ و این‌جور چیز‌ها را می‌بردند و در محله‌ها می‌فروختند. پدرم در تهران منبری معروفی بودند. با این همه وقتی آن‌ها برای هیئتشان از پدر دعوت کردند، ایشان بدون لحظه‌ای تأمل پذیرفتند، در حالی که منبری‌های معروف عادت ندارند همه جا بروند و به قولی برای خودشان شأن خاصی قائلند. گاهی پدرم مرا همراه خودشان می‌بردند. ماشین هم نداشتیم و اغلب با اتوبوس می‌رفتیم. گاهی می‌شد پدر برای چهار نفر صحبت می‌کردند! هیئت نطنزی‌ها را هر هفته می‌رفتند و به این کار خیلی اهمیت می‌دادند. گاهی در همان عالم بچگی از پدر می‌پرسیدم: چرا برای چهار نفر سخنرانی می‌کنند؟ در حالی که مثلاً وقتی در مسجد شیخ لطف‌الله حرف می‌زدند، بیش از ۲ هزار نفر پای منبر ایشان بودند، اما برای پدرم جمعیت ملاک نبود. ایشان همواره به ادای تکلیف فکر می‌کردند و ظواهر دنیوی در نگاهشان هیچ مقدار و ارزشی نداشت.

طبعاً در منابرشان گریز‌های سیاسی جدی هم داشتند. اینطور نیست؟
همینطور است. مرکز اسناد در کتاب مربوط به پدر، بیش از ۲ هزار سند ساواک درباره ایشان را چاپ کرده است. همین میزان سند نشان می‌دهد در زمینه سیاسی هم گوی سبقت را از بسیاری از مدعیان مبارزه ربوده بودند. ایشان واقعاً شخصیت بسیار خاص و تأثیرگذاری داشت و همواره می‌فرمود: باید مثل پیامبر (ص) دین را با عمل خودت ترویج کنی، نه با حرف! واقعاً هم همینطور بود. تلاش و جنب و جوش و انرژی پدر گاهی ما را شرمنده می‌کرد و سعی می‌کردیم تا حدودی مثل ایشان رفتار کنیم.

این همه فعالیت و کار‌های گوناگون را چگونه انجام می‌دادند؟
پدر لحظه‌ای آرام و قرار نداشتند. گاهی صبح‌ها ساعت شش و نیم از خانه بیرون می‌رفتند و شب‌ها ساعت ۱۲ برمی‌گشتند. مادرم گاهی گلایه می‌کردند که این بچه‌های شلوغ را به جان من می‌اندازید و می‌روید، اما تمام تلاش پدر برای بهبود وضعیت ما بود. ایشان با اینکه درآمد زیادی نداشت، برای اینکه ما در مدارس خوب درس بخوانیم، پول قرض می‌کرد! یک سال ما را در مدرسه علوی گذاشتند، ولی بعد سر قضیه آقای حلبی و انجمن حجتیه، با مدیر این مدرسه اختلاف پیدا کردند و ما را به مدرسه قدس که مدیر آن آقای آل‌اسحاق، پدر آل‌اسحاق وزیر سابق بازرگانی بود، بردند. آقای آل‌اسحاق مرد بسیار شریفی بودند و در زندگی من تأثیر بسیار زیادی داشتند. پدر به قدری به درس ما اهمیت می‌دادند که اگر در درسی ضعیف بودیم، ما را کلاس می‌گذاشتند یا برایمان معلم خصوصی می‌گرفتند. همیشه می‌گفتند: «تابستان‌ها یا بروید کلاس و چیزی یاد بگیرید یا سر کار بروید. در هر حال بیکار نمانید، چون بیکاری فساد می‌آورد.»

مرز ملاطفت و خوش‌خویی ایشان تا کجا بود؟
پدر بسیار خوش‌اخلاق و خنده‌رو بودند. تا وقتی که کسی درباره ایشان حرف باطلی می‌زد یا تندی می‌کرد، واکنشی نشان نمی‌دادند، ولی وقتی پای مقدسات به میان می‌آمد، طرف مقابل هر قدر هم که از نظر اجتماعی جایگاه بالایی داشت، به شدت با او برخورد می‌کردند و موضع می‌گرفتند. معتقد بودند همواره باید طرف حق را گرفت و باطل را نفی کرد. با چنین رویکردی قطعاً انسان دشمنانی پیدا می‌کند.

ماجرای حمایت شهید محلاتی از بنی‌صدر که برای ایشان تبعات سنگینی هم داشت، چه بود؟
پدرم تابعیت محض از امام داشتند و می‌گفتند: «تا وقتی امام از بنی‌صدر حمایت می‌کنند، همه ما وظیفه داریم از او حمایت کنیم. هر وقت دیگر از او حمایت نکردند، ما هم حمایت نمی‌کنیم.» ایشان می‌گفتند: «تازه ۴۰، ۵۰ روز بود که بنی‌صدر سر کار آمده بود. من رفتم و در حضور آقای بهشتی، آقای موسوی‌اردبیلی و چند نفر دیگر خدمت امام عرض کردم که آقا! دفتر بنی‌صدر را مجاهدین خلق اداره می‌کنند و آن‌ها او را منحرف خواهند کرد. امام فرمودند: با بنی‌صدر مخالفت نکن، برو و به او کمک کن!» پدرم هم این حرف امام را آویزه گوش خود کردند. وقتی هم که امام علیه بنی‌صدر صحبت کردند، پدرم در زمره کسانی بودند که در مجلس سخنرانی کردند و مشکلات او را گفتند، در حالی که در دوره‌ای به خاطر حمایت از بنی‌صدر، بسیار اذیتشان کرده بودند. همین برخورد نشان می‌داد ایشان از مشکلات بنی‌صدر خبر داشتند، منتها از امام تبعیت و با او همراهی کردند. پدرم به امام بسیار ارادت داشتند.

اشاره کردید که در مورد حمایت از بنی‌صدر بسیار مورد آزار و اذیت قرار گرفتند. در این زمینه خاطره‌ای دارید؟
یک بار پدر در محلات به دیدن یک خانواده شهید می‌روند. برادر شهید به خاطر حمایت پدر از بنی‌صدر به ایشان توهین بدی می‌کنند. حاج‌آقا حرفی نمی‌زنند، در حالی که دایی‌ام نقل می‌کردند ایشان از شدت ناراحتی صورتشان سرخ شده بود! حاج‌آقا به پدر و مادر شهید تسلیت می‌گویند و از خانه بیرون می‌آیند. فردای آن روز حاج‌آقا آن فرد را در خیابان می‌بینند و انگار نه انگار که دیروز با ایشان چنین برخوردی شده بود، جلو می‌روند و احوالپرسی می‌کنند. در حالی که همین حاج‌آقا موقعی که کمالی شکنجه‌گر معروف در کمیته مشترک به مقدسات توهین می‌کند، به او سیلی می‌زنند و ذره‌ای از اینکه آن شکنجه‌های هولناک روی ایشان انجام شود، نمی‌ترسند! حاج‌آقا در جایی که توهین به خودشان بود تحمل می‌کردند، ولی توهین به مقدسات را ابداً تاب نمی‌آوردند. به همین دلیل هم هست که هنوز بین مردم محبوبیت دارند و حتی در روستا‌های کوچک هم اسم مدرسه‌هایشان را شهید محلاتی می‌گذارند. کسی که با اخلاص کار می‌کند و به مقام رفیع شهادت هم می‌رسد، لازم نیست کسی برای زنده نگه داشتن نامش تبلیغ کند. خود خدا نام او را جاودانه می‌سازد. در وجود پدرم چیزی به نام منیت و خودخواهی وجود نداشت. هر چه بود برای خدا بود و خدا هم به ایشان عزت و سرافرازی ابدی داد.

اشاره کردید پدرتان به خاطر اختلافی که با انجمن حجتیه داشتند، شما را از مدرسه علوی بیرون آوردند. از برخورد ایشان با این انجمن خاطره‌ای دارید؟
آقای حلبی رئیس انجمن حجتیه، روحانی با نفوذی بود و مریدان زیادی هم داشت. حاج‌آقا از همان دوران قبل از انقلاب با انجمن حجتیه مشکل داشتند و البته آن‌ها هم متقابلاً از حاج‌آقا خوششان نمی‌آمد. اختلاف امام با این انجمن هم بسیار جدی بود. قبل از انقلاب امام و مریدان ایشان علیه رژیم شاه مبارزه می‌کردند، ولی عده‌ای از روحانیون بودند که به مبارزات سیاسی اعتقادی نداشتند و تعدادشان هم کم نبود. عده‌ای معتقد بودند عزاداری و سینه‌زنی و گریه برای حفظ دین کافی است. امام و پیروان ایشان اعتقاد داشتند عزاداری سر جای خود محفوظ، ولی وظیفه اصلی شیعه پیروی از درس امام حسین (ع) در عاشورا و قیام علیه ظلم است. یادم هست یکی از گرفتاری‌های پدرم بحث با روحانیونی بود که مبارزه را جزو دین نمی‌دانستند. انجمن حجتیه برای خودش فقط این وظیفه را قائل بود که با بهایی‌ها مبارزه کند و کاری با حکومت نداشته باشد، در حالی که بهایی‌ها دولت دست‌نشانده این حکومت را تشکیل می‌دادند. گفته می‌شد حتی خود هویدا هم بهایی است و بهایی‌ها در تمام ارکان حکومت نفوذ کرده بودند. امام و مریدان ایشان معتقد بودند تمام گرفتاری‌ها زیر سر رژیم شاه است و بر جهانخوار بودن امریکا، روسیه و غرب تأکید می‌کردند. در یکی دو سال اول انقلاب، امام در سخنرانی جالبی گفتند: عزاداری‌ها باید به شیوه مرسوم انجام شوند و این باعث شد کسانی که تصور می‌کردند امام با عزاداری عرفی مخالف هستند، خلع سلاح شوند.

اشاره کردید شهید محلاتی در درس خواندن بسیار جدی و صاحب جایگاه علمی بالایی بودند. چگونه است که تألیفاتی از ایشان باقی نمانده است؟
ایشان بیشتر وقت خود را صرف خدمات اجتماعی و سیاسی می‌کرد و وقت چندانی برای تحقیق، پژوهش و نگارش نداشت. ایشان درس ۴۰ حدیث حضرت امام را تقریر کرده بود. زمانی که پدرم شهید شدند، حاج احمد آقا خواستند این تقریرات تحویل دفتر نشر آثار امام شود. این نوشته‌ها و چند تا از احکام را تحویل آنجا دادیم که نمی‌دانم عاقبتش چه شد.

شهید محلاتی مدتی نماینده امام در سپاه بودند. از آن دوران و دوره‌ای که به دلیل هواداری از بنی‌صدر زیر فشار قرار گرفتند، برایمان بگویید.
اولین نماینده امام در سپاه، مرحوم آقای لاهوتی بودند که آن ماجرای رابطه منافقین و پسرشان پیش آمد و بعد از ایشان، پدرم نماینده امام در سپاه شدند. ایشان حتی با کسانی هم که از نظر فکری با آن‌ها اختلاف نظر داشتند، همکاری می‌کردند و هرگز در پی ایجاد اختلاف نبودند. شهید محلاتی خیلی جدی وارد سپاه شدند و به مسائل جنگ می‌پرداختند. همیشه هم می‌گفتند: باید اختلافات را کنار بگذاریم و فقط به موضوع جنگ بپردازیم. ایشان دبیر جامعه روحانیت مبارز هم بود که در انتخابات ریاست جمهوری از بنی‌صدر حمایت کردند و او رئیس‌جمهور شد. سپس بین بنی‌صدر و حزب جمهوری اسلامی اختلافاتی پیش آمد و نوک بسیاری از حملات متوجه پدرم شد. مخالفان بنی‌صدر در سپاه هم هوادارانی داشتند که علناً علیه شهید محلاتی فعالیت می‌کردند. حاج‌آقا خیلی سعی می‌کردند وارد این اختلافات نشوند و روی جبهه و جنگ متمرکز باشند. خیلی هم اذیت شدند و گاهی می‌گفتند: انگار بین پتک و سندان گیر کرده‌ام!

یکی از اقدامات برجسته شهید محلاتی، گرفتن امضا‌های عدم دخالت نیرو‌های نظامی و انتظامی در امور سیاسی بود. در این باره بیشتر توضیح دهید.
عده‌ای از شخصیت‌ها با این موضوع موافق نبودند، ولی شهید محلاتی به‌رغم مخالفت آنها، لایحه قانون عدم‌دخالت نیرو‌های نظامی و انتظامی در امور سیاسی را تهیه کرد و امضاهایش را هم گرفت. در آن دوره مرحوم آقای هاشمی رئیس مجلس بود و، چون در حزب بود و حزب هم با این لایحه مخالف بود، ایشان هم مخالفت کرد. شهید محلاتی نزد امام رفتند و درباره این موضوع با امام صحبت کردند و امام هم در یک سخنرانی به طور علنی از این لایحه حمایت کردند و مجلس هم با فرمایش امام مجبور شد آن را تصویب کند.

در دورانی که شهید محلاتی به جبهه می‌رفتند، شما هم همراهی‌شان می‌کردید؟
بله، گاهی با ایشان می‌رفتم و کمک می‌کردم. ایشان خیلی به من اعتماد داشتند و می‌گفتند: نامه‌های محرمانه‌ای را که برایشان ارسال می‌شود بخوانم و زیر مطالب مهمشان خط بکشم و آن‌ها را خلاصه کنم، چون نمی‌رسیدند همه را بخوانند. من نامه‌ها و مطالب را می‌خواندم و دسته‌بندی می‌کردم. یادم هست در عملیات فتح‌المبین، حاج‌آقا با قرآن استخاره کردند و آیه «إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا» (۱) آمد و اسم عملیات را فتح‌المبین گذاشتند. حاج‌آقا همیشه در مناطق جنگی حضور پیدا می‌کردند و با نظامی‌ها، از جمله سرلشکر شهید فلاحی رابطه بسیار صمیمانه‌ای داشتند.

از رابطه پدرتان و دیگر علما، از جمله شهید مطهری، آیت‌الله طالقانی و… خاطره‌ای دارید؟
ایشان در ارتباط با مرحوم آیت‌الله طالقانی خاطره شیرینی را نقل می‌کردند و می‌گفتند: در سلول انفرادی در زندان کمیته مشترک هر روز صبح بعد از نماز، صدای قرآن قشنگی را می‌شنیدم که به نظرم بسیار آشنا بود، اما تشخیص نمی‌دادم. حرف زدن با مأمور و بقیه زندانی‌ها هم ممنوع بود. بالاخره یک روز به فکرم رسید خودم قرآن بخوانم و وسط آن به عربی بگویم: شیخ فضل‌الله محلاتی هستم و از طرف بپرسم تو کی هستی؟ همین کار را کردم و ایشان هم قرآن خواند و وسطش گفت: سید محمود طالقانی است! معلوم شد ایشان دو سه سلول آن طرف‌تر بوده‌اند. حاج‌آقا قبل از انقلاب با نهضت آزادی‌ها و مرحوم آقای طالقانی ارتباط داشتند و به جلسات انجمن اسلامی مهندسین و پزشکان می‌رفتند و گاهی در آنجا سخنرانی می‌کردند. ایشان به آقای طالقانی خیلی علاقه داشتند. شبی که آقای طالقانی فوت شدند، یادم هست که ساعت دو نیمه شب، رئیس کمیته محل به در منزل ما آمد و این خبر را به حاج‌آقا داد و گفت: ممکن است منافقین از این قضیه سوء‌استفاده و بحران درست کنند. سریع رفتم و حاج‌آقا را بیدار کردم. ایشان نشست پای تلفن و هماهنگی‌هایی کرد که بیایند و قبل از باخبر شدن منافقین، جنازه را تحویل بگیرند.
شهید محلاتی به شهید مطهری نیز علاقه و ارادت فراوانی داشتند و در کمیته استقبال از حضرت امام در کنار ایشان و شهید مفتح در واقع کمیته استقبال را اداره می‌کردند. همیشه می‌گفتند: از آن سه نفر، دو نفر شهید شده‌اند و من مانده‌ام!

از چگونگی شهادت ایشان برایمان بگویید، چرا در این باره روایات متنوعی وجود دارد؟
در عملیات فاو در نزدیکی فرودگاه اهواز، میگ‌های عراقی هواپیمای ایشان را زدند. من در آن موقع کارمند وزارت امور خارجه در بلغارستان بودم. هنگامی که خبر شهادت ایشان را شنیدم، با پرواز خود را به سوریه رساندم تا از آنجا به ایران بیایم. عمو و برادرم احمد هم به مکه مشرف شده بودند و با هواپیما به دمشق آمدند تا همگی به ایران برگردیم، اما هواپیما‌های عراقی یک هواپیمای مسافربری دیگر را هم ردگیری کرده بودند و به همین دلیل پرواز‌ها برای ۲۴ ساعت لغو شدند. موقعی توانستیم به ایران برسیم که مراسم تشییع انجام شده بود و فقط توانستیم در مراسم‌های ختم شرکت کنیم.

پس از گذشت سال‌ها از شهادت پدرتان، ایشان را با چه ویژگی‌هایی به یاد می‌آورید و نگاهتان به شخصیت و عملکرد ایشان چیست؟
تجربه به من نشان داده است کسانی که خالص برای خدا و به خلق خدا خدمت می‌کنند، همواره یاد و خاطره‌شان در ذهن مردم باقی می‌ماند. گاهی من به مناطقی می‌روم و نام شهید را روی مدرسه یا مسجد یا محله‌ای می‌بینم که شهید هرگز به آنجا قدم هم نگذاشته بودند! بعد می‌فهمم مثلاً فلان رزمنده در جبهه، با حاج‌آقا برخوردی داشته و این برخورد آنقدر روی او تأثیر گذاشته که وقتی به شهر یا روستای خود برگشته، با تلاش فراوان سعی کرده است مسئولان آنجا را متقاعد کند نام شهید محلاتی را روی یک مدرسه، مرکز فرهنگی، حوزه علمیه و جا‌های مختلف بگذارند و شهید هم آن‌قدر محبوبیت و وجاهت داشته است که آن‌ها هم قبول کرده‌اند. این نشان می‌دهد برای انسان‌های مخلص هیچ تبلیغ خاصی لازم نیست. مضافاً بر اینکه شهدا از اجر و جایگاه خاصی برخوردارند و طبق فرمایش قرآن همواره زنده‌اند و از برکات حضورشان دیگران را بهره‌مند می‌سازند. هرگز به یاد نمی‌آورم شهید محلاتی در دفاع از خود تلاشی کرده یا سخنی گفته باشد. هر چه بود خدا بود و خدمت به خلق خدا و ادای تکلیف بدون کوچک‌ترین توقع و چشمداشتی.

شهید محلاتی حقیقتاً ذوب در ولایت بودند و از امام تبعیت محض داشتند و در این راه از هیچ آزار و اذیت و سرزنشی هراس به دل راه نمی‌دادند. ایشان همواره به پیروی از امام، علیه ظلم و ستم موضع‌گیری می‌کردند و به همین دلیل هم از شش سال قبل از پیروزی انقلاب ممنوع‌المنبر شده بودند و حق نداشتند حرف بزنند، چون اگر حرف می‌زدند، از این نوع حرف‌ها بود. یادم هست در دوره نمایندگی حضرت امام در سپاه واقعاً اذیت شدند، چون اختلافات بین حزب جمهوری و بنی‌صدر، در سپاه هم انعکاس پیدا کرده بود و ترکش‌هایش مدام به ایشان می‌خورد و مخالفان بنی‌صدر علناً علیه ایشان فعالیت و موضع‌گیری می‌کردند. شهید محلاتی هر قدر هم تلاش می‌کردند وارد این اختلافات نشوند، باز هم اذیت می‌شدند. به هر حال زندگی به سرعت برق می‌گذرد. اینک که به گذشته نگاه می‌کنم، از اینکه در دهه پنجم زندگی خود هستم، تعجب می‌کنم. گویی همین دیروز بود که همراه پدر به جبهه می‌رفتم و در کنار ایشان بودم!

تجربه و سبک زندگی پدر را تا چه حد موفق می‌بینید؟
وقتی به پدرم فکر می‌کنم، می‌بینم ایشان زندگی بسیار موفقی داشتند، چون در زمره کسانی بودند که تسلیم روزمرگی نشدند و لحظه‌لحظه زندگی‌شان سرشار از خیر، برکت و خدمت است. مهم‌ترین کاری که انسان می‌تواند در زندگی بکند، این است که خدا را از خود خشنود کند و شهید محلاتی انصافاً در این زمینه بسیار موفق بودند. کار‌های خیر آثار و برکاتش را به مرور زمان نشان می‌دهد. کسانی که به مردم کمک، خدمت و محبت می‌کنند، برندگان واقعی هستند و پدرم از این نظر حقیقتاً برنده بودند، زیرا حل مشکلات مردم دغدغه اصلی ایشان بود و چیزی را برای خود نمی‌خواستند و تنها زمانی برمی آشفتند و مقابله می‌کردند که مظلومی مورد ظلم واقع می‌شد. زندگی همانند قطاری است که در هر ایستگاهی عده‌ای را پیاده می‌کند. کسی را از مرگ گریزی نیست، اما برخی از بندگان خالص خدا توفیق دستیابی به حیات جاودانه را در پرتو اخلاص و محبت بی‌دریغ و خدمت بی‌چشمداشت پیدا می‌کنند. ما باید از زندگی گذشتگان عبرت بگیریم و بدانیم آثار عملکردمان چه نزد مردم و چه نزد خداوند باقی می‌مانند و روزی به خود ما باز می‌گردند. به یکی از معصومین (ع) گفتند: مقدار کمی از گوسفندی که قربانی کردیم برای ما باقی ماند و بقیه را دادیم رفت. معصوم (ع) فرمودند: اتفاقاً همان‌ها باقی ماندند و این رفت! زندگی حاج‌آقا به‌گونه‌ای بود که به تمامی باقی ماند و سودش نصیب ایشان شد، زیرا هیچ چیزی را برای خود نگه نداشتند.

 

با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.

پی‌نوشت: ۱ ـ. فتح/ ۱


دانلود + ادامه مطلب

شهیدی که حاج همت او را از مفاخر اسلام می‌دانست

سرویس پایداری حمید سیادت: حضور نیرو‌های نخبه در سخت‌ترین شرایط جبهه راهگشا بود. وقتی نخبگی با ایمان و اعتقاد درمی‌آمیخت ماحصلش تفکری ناب می‌شد که امثال شهید علیرضا ناهیدی را به تاریخ معرفی می‌کرد. شهید ناهیدی کسی بود که هوش بالایش را با ایمان درآمیخت و به شخصیتی منحصربه‌فرد در دفاع مقدس تبدیل شد. ویژگی‌های اخلاقی او سبب شد تا انسان‌های بزرگ و وارسته‌ای مثل حاج‌محمد ابراهیم همت لب به تمجید از او بگشایند.
تیزهوشی علیرضا از همان روز‌های کودکی خودش را نشان داد. در دوران تحصیل در رشته ریاضی فوق‌العاده درخشان و بااستعداد ظاهر شد. هر چند در درس‌های دیگر هم خوب بود ولی استعداد و علاقه زیادی به درس ریاضی داشت.

شهید یوسف کابلی، دوست و همرزم شهید ناهیدی هوش سرشار ایشان را چنین توصیف می‌کند: «مغز او در ریاضی عجیب بود. یک روز با هم نشسته بودیم که علیرضا یک مسئله ریاضی داد و گفت: حل کن. من که سال چهارم مهندسی در دانشگاه بودم تا عصر نتوانستم آن را حل کنم. عصر خودش آمد و در عرض چند لحظه آن را حل کرد.» علیرضا هر کتابی که در مورد فرضیه‌های انیشتین و نظراتش بود چند بار خوانده بود و شب‌ها تا ساعت یک و دو نیمه شب با من درباره مسائل علمی بحث می‌کرد. او بین معلمین و هم‌شاگردی‌هایش به مغز متفکر معروف بود.

دوران دبیرستان شهید با روز‌های پرتلاطم انقلاب مصادف شد. وی در تابستان سال ۱۳۵۹ پس از اخذ دیپلم از مدرسه خوارزمی، دوره تعلیمات جنگی را در پادگان امام حسین (ع) فرا گرفت. سپس به آموختن فنون کاراته پرداخت و راهی جبهه شد. ناهیدی در ابعاد مختلف از جمله رزمی، مذهبی، اخلاقی، تربیتی و امور ابتکاری در حد یک استاد بود. وقتی درگیری در کردستان بالا گرفت، به عضویت سپاه درآمد تا در لباس پاسداری نقشش را در ایجاد امنیت در کردستان ایفا کند. یک سال بعد جنگ تحمیلی از راه رسید و شهید ناهیدی را راهی جبهه کرد.
توانایی‌هایش از دید فرماندهان دور نماند و در سال ۱۳۶۰ از سوى فرمانده تیپ ۲۷ محمدرسول‌الله (ص)، علیرضا ناهیدی به فرماندهى یگان توپخانه و ادوات ذوالفقار منصوب شد و با استفاده از توپ‌هاى غنیمت گرفته شده از سپاه چهارم عراق، واحد توپخانه سپاه را راه‌اندازى کرد.

چندین بار در جریان عملیات‌ها مجروح شد ولی هیچ کدام از جانبازی‌ها او را در مسیر خدمت و جهاد دلسرد نکرد. هر بار پرقدرت‌تر برمی‌گشت و به کمک جبهه‌ها می‌شتافت. شهید ابراهیم همت، درباره ویژگی‌های اخلاقی شهید ناهیدی می‌گوید: خدا گواه است که این بچه حزب‌اللهی یکی از مفاخر اسلام بود. بیش از سه سال در جبهه حضور داشت. وقتی آمده بود به سپاه مریوان، نه بسیجی بود، نه پاسدار، یک دست لباس سرباز پوشیده بود. در این سه سال با همین یکدست لباس زندگی کرد، همان را می‌شست و می‌پوشید. یک جفت کفش هم داشت که کف آن ساییده شده بود. یک ریال حقوق دریافت نکرد. پولی را هم که پدر و مادرش به او می‌دادند با بچه‌ها می‌گذاشتند روی هم تا یک قبضه خمپاره برای توپخانه بخرند. در کردستان اول از خمپاره ۶۰ شروع کرد بعد رفت سراغ ۸۰، بعد آمد توپخانه ۱۰۵ و… همه این مهارت‌ها را یاد گرفت و بعد آمد روی موشک. موشک را تا آن موقع هیچ کس نمی‌توانست استفاده کند. انسان بسیار عجیبی بود.»

ناهیدی در مجموع ۲۹ ماه در جبهه‌ها، حضوری عاشقانه و پر تلاش داشت و در این مدت، کار‌ها و نقش‌آفرینی‌های زیادی از خود نشان داد. شهید ناهیدی عاشقانه وارد مبارزه و جهاد شد و خالصانه و پر افتخار نیز از میدان جهاد، پلی به سوی شهادت زد و به چشم بر هم زدنی به سدره‌المنت‌های عشق رسید.

شهید قبل از انجام آخرین عملیاتش، لباس فرم نویی را پوشید و با تمام وجود به عبادت پرداخت. دست‌هایش را رو به سوی خدا بلند کرد و با حالتی عاشقانه، معشوق را صدا زد. ندایی در درونش می‌گفت که شاید این آخرین عملیات باشد و دیگر جمع همرزمانش را نخواهد دید. شهید ناهیدی در ۲۷ بهمن ماه ۱۳۶۱ در جبهه فکه بر اثر اصابت ترکش خمپاره ۶۰ مجروح شد و سرانجام چند روز بعد در روز یکم اسفندماه به فیض شهادت نائل آمد.


دانلود + ادامه مطلب

مسافرانی که شهادت را به‌جای اسارت برگزیدند

سرویس پایداری حمید سیادت: اول اسفندماه ۱۳۶۴ یک فروند هواپیمای فوکر اف ۲۷ (فرند شیپ) ایرانی مورد حمله دو فروند جنگنده بعثی قرار گرفت و همه ۵۰ سرنشین آن به شهادت رسیدند. این هواپیمای غیرنظامی، حامل آیت‌الله محلاتی نماینده امام در سپاه، جمعی از نمایندگان مجلس و مسئولانی از قوه قضائیه بود که در پی انجام عملیات والفجر ۸ برای سرکشی به جبهه‌ها عازم اهواز شده بودند. این حادثه در حالی صورت پذیرفت که فرند شیپ هواپیمایی غیرنظامی بود. اما ستون پنجم و ضد انقلاب از پیش ماهیت مسافرانش را به اطلاع دشمن رسانده بودند. میگ‌های بعثی دو بار این هواپیمای کوچک را مورد هدف قرار دادند که بار دوم منجر به انهدام و سقوطش شد. به مناسبت سالروز این فاجعه تاریخی، مروری به چگونگی انجام آن می‌اندازیم.

۴۹ همراه

اسفند ماه ۶۴ که از راه رسید، عملیات والفجر ۸ بعد از روز‌ها تکاپو و پاتک‌های سنگین دشمن، با قدرت ادامه داشت. آیت‌الله محلاتی به عنوان نماینده امام در سپاه تصمیم گرفت برای سرکشی به جبهه‌ها، عازم اهواز شود. در این سفر هشت تن از نمایندگان مجلس به نام‌های حجج اسلام ابوالقاسم رزّاقی، سید نورالدین رحیمی، غلامرضا سلطانی، مهدی یعقوبی، ابوالقاسم موسوی دامغانی، محمد کلاته‌ای، علی معرفی‌زاده و سیدحسن شاهچراغی و چند تن از قضات و دیگر مسئولان که جمعاً ۴۹ نفر می‌شدند، محلاتی را همراهی می‌کردند.

جاماندگان از پرواز

خلبان عبدالباقی درویش و کمکش عباس جاهدی، مقدمات پرواز را انجام دادند و فوکر اف ۲۷ (فرند شیپ) آماده پرواز شد، اما مشکل کوچکی وجود داشت و آن هم سنگینی بیش از حد هواپیما بود بنابراین درویش از شهید محلاتی خواست تا آنجا که جا دارد برخی از همراهانش را با پرواز دیگری راهی اهواز کند. محلاتی نگاهی به سرتاسر هواپیما انداخت و از برخی همراهانش خواهش کرد تا هواپیما را ترک کنند. او، اما به فرد غریبه‌ای که روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود و سعی می‌کرد خودش را بی‌خیال از وقایع رخ داده نشان بدهد، توجهی نکرد.

این مسافر ناشناس (خلبان بازنشسته بهروز مدرسی) بعد‌ها در وبلاگ شخصی‌اش خاطره آن روز را چنین تعریف کرد: «همسرم، چون پزشک بود، از اواسط جنگ برای مداوای مجروحان به جبهه می‌رفت. من، چون خودم خلبان بودم، خیلی سعی می‌کردم تا همسرم را با هواپیما به اهواز بفرستم و خودم هم او را همراهی کنم. یکبار که به اهواز رفته بودیم، با یک برادر سپاهی دوست شدم و چهارشنبه‌ها که برای دیدار با همسرم به اهواز می‌رفتم، مهمان این دوستم می‌شدیم. سپس من جمعه شب‌ها به تنهایی به تهران برمی‌گشتم.
خوب یادم است که آن روز (اول اسفند ۱۳۶۴) هم چهارشنبه بود. طبق معمول، شال و کلاه کردیم تا برویم به اهواز با کلی سوغاتی برای آن دوست اهوازی و خانواده‌اش. از شانس بد من، آن روز هیچ یک از هواپیما‌های سی ۱۳۰، پروازی به اهواز نداشت. به همین خاطر حسابی حالم گرفته شده بود. اما…»

بسته‌هایی پر از قرآن

خلبان مدرسی توضیح می‌دهد که با هماهنگی یکی از دوستانش به اسم آقای معمری قرار می‌شود با سرهنگ درویش خلبان فوکری که قرار بود آیت الله محلاتی و همراهانش به اهواز ببرد، هماهنگ کنند تا او هم همراهشان برود. درویش آشنایی دیرینه‌ای با مدرسی داشت، قبول می‌کند به این شرط که کلاه خلبانی جدید مدرسی را از او بگیرد و در عوض کلاه قدیمی خودش را به او بدهد! مدرسی داخل هواپیما می‌بیند که محلاتی نگران آمدن کسی یا چیزی است. لحظاتی بعد چند بسته به داخل هواپیما منتقل می‌شود و خیال محلاتی راحت می‌شود. مدرسی کنجکاو می‌شود و داخل بسته‌ها را نگاه می‌کند؛ «با تعجب دیدم که مملو از کلام‌الله مجید (و اگر اشتباه نکنم تعدادی جزوات حقوقی) بود.»

دیدار به قیامت

زمانی که درویش از سنگینی هواپیما سخن می‌گوید، محلاتی تعدادی از همراهانش را پیاده می‌کند، اما احترام میهمان ناشناس را نگه می‌دارد و کاری به مدرسی ندارد. تا اینکه خود درویش از مدرسی می‌خواهد پیاده شود چراکه یک هواپیمای سی ۱۳۰ آماده پرواز به اهواز شده بود. مدرسی پیاده می‌شود و قبل از آن کلاه خلبانی جدید خودش را از سر درویش برمی‌دارد و کلاه قدیمی او را به خودش پس می‌دهد. این دو خلبان که دوستی دیرینه‌ای با هم داشتند در حالی از هم خداحافظی می‌کنند که هیچ کدام خبرنداشتند دیدار بعدی‌شان به قیامت موکول می‌شود.

بعد از ایذه

فرند شیپ پرواز آرامی را شروع می‌کند و به سمت جنوب غرب کشور بال می‌گشاید. اما دقایقی بعد در حالی که به تازگی ایذه را پشت سر گذاشته بود، دو فروند میگ عراقی، مجهز به موشک‌های مدرن هوا به هوا روی فرکانسش می‌روند و با لهجه انگلیسی ـ. عربی از خلبان درویش می‌خواهند بی‌دردسر همراه آن‌ها به عراق برود!
مرحوم شهرام جاهد فرزند شهید عباس جاهد، کمک خلبان این پرواز می‌گوید: «بعد‌ها در بازبینی مکالمات ضبط شده در جعبه سیاه هواپیما مشخص شد که جنگنده‌های عراقی به خلبانان ایرانی پیشنهاد می‌دهند که با تغییر مسیر به سمت عراق بروند و سپس از این کشور پناهندگی دریافت کنند. یا به هر کشور دیگری که تمایل دارند بروند و آنجا به همراه خانواده‌هایشان زندگی کنند، اما پیشنهاد وسوسه‌کننده آن‌ها از سوی کادر پرواز رد می‌شود.»

اسارت یا شهادت

کادر پرواز فرند شیپ به رغم هشدار‌های میگ عراقی مدتی به پرواز خود ادامه می‌دهد. یکی از خلبان‌های عراقی خطاب به سرهنگ درویش می‌گوید: «شما و سایر خدمه پرواز در امان هستید. ما پناهندگی شما به هر کشور آزادی در دنیا را تضمین می‌کنیم، تکرار می‌کنیم ما با شما هیچ کاری نداریم، هدف ما مسافران شماست.»
درویش توجهی نمی‌کند و با اینکه به عنوان خلبان قدرت تصمیم‌گیری داشت، موضوع تقلای هواپیما‌های دشمن برای ربودن هواپیما را به اطلاع آیت‌الله محلاتی می‌رساند و از ایشان کسب تکلیف می‌کند. پاسخ محلاتی قاطع و صریح بود: «ما شهادت را به تسلیم شدن در مقابل دشمن بعثی ترجیح می‌دهیم.»

فرند شیپ از بلاتکلیفی خارج می‌شود. تسلیم در این پرواز جایی نداشت. پس با قدرت به مسیر خود ادامه می‌دهد. جنگنده‌ها مانور می‌دهند و داخل هواپیما، مسافران مشغول دعا می‌شوند. وقتی خلبان‌های بعثی متوجه می‌شوند که هواپیمای غیرنظامی ایرانی قصد تسلیم شدن ندارد، ابتدا به بال چپ هواپیما شلیک می‌کند. تعدادی از شاهدان عینی که از پایین شاهد ماجرا بودند، بعد‌ها اظهار می‌دارند که با وجود انهدام یک بال هواپیما، خلبان با مهارت سعی می‌کرد کنترل هواپیما را به دست بگیرد و هواپیما را روی سطح مسطحی بنشاند. در این هنگام یکی از جنگنده‌ها موشک دوم خود را به قصد انهدام هواپیما رها می‌کند و فوکر اف ۲۷ فرند شیپ منهدم می‌شود.

اسامی شهدای واقعه

بر اثر حمله ناجوانمردانه بعثی‌ها به هواپیمای غیرنظامی ایرانی، حدود ۵۰ نفر به شهادت می‌رسند که اسامی آن‌ها به این شرح است: حجت‌الاسلام عنایت‌الله احمدی، رجبعلی اسلامی، سید ابوالقاسم هاشمی، صادق مطهری، سید حسین معنوی، احمد رقمی، سید حسن طباطبایی‌نسب، محمد حسین عنایتی، سید احمد قاسمیان، سلطان‌مراد کزازی، احمد محمودی طرزقی، سید مکارم موسوی از سازمان تبلیغات اسلامی، شهیدان میرولی رفیعی راد، احمد خان احمدلو، محمد خداپرست، حجت‌الاسلام سیدحسن اجاق خضری، مهدی آشوری، احمد انصاری، محبوب شیری، محمدجواد صدیقیان کاشی، محمد گلابگیران قمی، جعفر نیری، علی محبی، محمد مقدسیان، فرج‌الله نصیری، محمد مصطفوی کرمانی از قضات قوه قضائیه، شهیدان محمد کلاته‌ای، علی معرفی‌زاده و حجت‌الاسلام سید ابوالقاسم داود الموسوی‌دامغانی، سید نورالدین رحیمی، ابوالقاسم رزاقی، سید حسن شاهچراغی، غلامرضا سلطانی و مهدی یعقوبی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، شهیدان حجج اسلام سید رشید موسوی، سید ابوالقاسم ارشادی، محمدعلی روحانی فرد و اسدالله عیسی نیا از کارکنان وزارت امور خارجه، شهیدان عبدالله فیاضی بارجینی و امیر محمودی منش از شهدای حفاظت شخصیت سپاه، شهید حجت‌الاسلام محمود نوری خواه از ارتش، شهید سرگرد رضا برادران هاشمی، شهید خلبان سیدحسین حسینی و شهید سرگرد داود مقرنس از کادر پروازی، شهید سرلشکر خلبان عبدالباقی درویش خلبان اصلی پرواز به همراه شهید خلبان عباس جاهدی، شهید خلبان محمود خضرایی، شهید خلبان علاء‌الدین فراز، خلبان محمد رضا کشواد به همراه شهید حجت‌الاسلام فضل‌الله محلاتی به درجه رفیع شهادت نائل می‌شوند. 


دانلود + ادامه مطلب

سرباز عهد و پیمان خود باشیم

سرویس سبک زندگی حمید سیادت- نگین خلج‌سرشکی: پدرم با حسرت از روزگاری تعریف می‌کرد که سر آدم می‌رفت، اما قول او نمی‌رفت. زمین و زمان هم نمی‌توانستند یک نفر را از وفای به عهد بازدارند، اما الان جور دیگری شده است. خیلی از حرف‌ها باد هوا هستند و خیلی از قول‌ها آب روان. حرف‌ها مثل آب روان درون جوی از دهان برخی آدم‌ها جاری می‌شود و هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد که کلمات مسئولیت‌آور هستند. دهان، قول بیجا می‌دهد و گوش هم بیجا می‌شنود! نه این جدی می‌گیرد و نه آن. هیچ مقصد و هدفی ندارند و برای همین است که بیجا هستند. انگار آدم‌ها فراموش کرده‌اند که قول دادن فقط جاری ساختن چند کلمه از چشمه همیشه جوشان مغز نیست. سهراب سپهری راست گفت که «دهان گلخانه فکر است». پس وقتی حرفی می‌زنیم و قولی می‌دهیم، باید از قبل مغز خود را برای عمل کردن به آن آماده کنیم. این روزها، آدم‌ها از سر بزرگ‌گویی و خودنمایی و در جو قرار گرفتن، ناگهان چیز‌هایی می‌گویند که بعد‌ها در آن گیر می‌افتند و نه راه پس دارند و نه راه پیش. برای همین است که می‌گویند قبل از قول دادن و حرف زدن کمی کلمه‌ها و گامی که می‌خواهید بردارید را در دهان خود مزمزه کنید. ببینید این قولی که می‌دهید شور است یا شیرین! بسنجید که بعد‌ها به مزاج اعمال و رفتار شما خوش می‌آید یا نه. دقت کنید که بعد‌ها میل به پذیرفتن قول خود دارید یا نه.

قول دادن یعنی چه؟

قول دادن مسئولیت بسیار سنگینی است. چون اگر به آنچه گفته‌اید عمل نکنید، فقط بدقولی نکرده‌اید، بلکه دروغ هم گفته‌اید و دلی را هم شکسته‌اید. پس اگر گامی برمی‌دارید، بسیار مراقب باشید که جایی محکم پا بگذارید. حواس پرت و اراده ضعیف در عمل به قول و وفا مانند زمینی سست و گل‌آلود است که پای اعتبار شما را می‌لرزاند. اگر یک بار بدقول شوید، پس تا ابد شما را به چشم همان اشتباه نگاه می‌کنند. وقتی قول می‌دهید اعتماد یک نفر را مال خود می‌کنید و آن شخص به حرف شما تکیه می‌کند، پس با بدقولی پشت اعتماد او را خالی و خود را بی‌اعتبار نکنید. قول دادن یعنی حساب و کتاب روز‌ها را فراموش نکنیم و روز وفای به عهد را مثل روز موعود مقدس بدانیم. قول دادن یعنی کار امروز را به فردا واگذار نکنیم. کار امروز باید امروز انجام شود و روی زمین ماندن آن یعنی عقب‌افتادگی. کارمندی که پشت میز می‌نشیند، باید کار را در همان لحظه انجام دهد، چون قرارداد کاری هم یک نوع قول دوطرفه است و کارفرما هم باید به موقع حقوق او را بدهد. قول دادن یعنی معلمی که تمام جان و توان خود را برای شاگردانش می‌گذارد، چراکه نسبت به تعلیم و تربیت آن‌ها متعهد است و به آن‌ها قول داده است. قول دادن یعنی پزشکی که بند به بند سوگندنامه خود را از آب و هوا برای خود حیاتی‌تر می‌داند. انسان به طور فطری، اجتماعی آفریده شده است و زندگی اجتماعی پر از قول‌ها و عهد‌های متفاوت است. پس تا انسان، انسان است باید پای عهد خود بماند و هنگام وفا کردن دست و پای او نلرزد.

جلوه‌ای از زیباترین وفای به عهد

ازدواج، زیباترین نوع عهد و پیمان بستن است. عهدنامه ازدواج یعنی قول می‌دهم در بیماری و سلامتی، فقر و رفاه، درد و شادی، سختی و آسانی در کنار زوج خود بمانم و این تنها مرگ است که می‌تواند ما را از هم جدا کند. اما امروزه، متأسفانه بسیاری از ما کلمه‌ها را مثل باد هوا از دهان خود جاری می‌کنیم و نمی‌دانیم که چه می‌گوییم. وقتی سختی به ما رو می‌کند، ما هم به شریک زندگی خود پشت می‌کنیم و فراموش می‌کنیم که خوشی فقط برای سال اول ازدواج است و رفته رفته مشکلات بیشتر هم می‌شود، اما وفای به عهد و پای هم ماندن است که کمر سختی‌های زندگی را می‌شکند و عشق پشت و پناه ما می‌ماند. زندگی با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌ها است که مزه پیدا می‌کند و تا تلخی نباشد هیچ شیرینی لذت‌بخش نخواهد بود. اگر اسم خود را می‌گذاریم شریک زندگی و شریک یک پیمان دوطرفه، پس باید شیرین و فرهاد باشیم و تلخی‌ها را خودمان شیرین کنیم و بیستون‌ها را با هم از جا برداریم. اصلاًَ برای همین است که به زوج‌ها می‌گوییم شریک زندگی در یک پیمان مشترک مقدس با یکدیگر شراکت دارند. شراکت و پیمان بستن و عهد کردن هم یعنی سود و ضرر باید برابر باشد و شانه به شانه، بار را از دوش هم برداریم.

پایبندی به عهد و پیمان، همچون سرباز

سرباز بودن فقط مخصوص دوران سربازی و یک امر مردانه نیست، بلکه زن‌ها نیز قوی‌ترین سرباز‌های جهان هستند. سرباز عهد و پیمان خود بودن یکی از آن کار‌هایی است که زن‌های ما زیباتر از مرد‌ها آن را بلد هستند. ما از این نوع وفای به عهد‌ها زیاد دیده‌ایم. هیچ‌کس هشت سال پشت به پشت مرد خود جنگیدن را فراموش نمی‌کند، چراکه آن زن عهد بسته بود و زنانه پای عهد خود ماند. هیچ‌کس هشت سالی که ۸۰ سال گذشت را فراموش نمی‌کند. هیچ‌کس مادری که فرزند خود را راهی راه شهادت کرد را فراموش نمی‌کند، چراکه آن مادر عهد بسته بود تا دنیا، دنیاست پای عهد و پیمان خود با بانوی دو عالم بماند. این گونه است که باید گفت: «قول زنانه می‌دهم و تا ته خط پای قول خود هستم.» قول دادن مسئولیت‌پذیری می‌خواهد. اگر مسئولیت‌پذیر نیستیم، پس قول هم ندهیم. هر قولی که می‌دهیم باری را به دوش خود اضافه می‌کنیم. اگر کمر تاب‌آوری و عمل کردن به وفای ما ضعیف است، پس نباید بار خود را سنگین کنیم و مسئولیت کاری را بر عهده بگیریم که از محدوده توان ما خارج است. ما باید بتوانیم به هم تکیه کنیم. زندگی با خالی کردن زیر پای یکدیگر پیش نمی‌رود و بدقولی، بدترین شکل این کار است. هیچ‌کس نمی‌داند فردا چگونه است و چه پیش می‌آید. پس اگر قولی می‌دهیم، باید وفا کردن به آن را هم یاد بگیریم. باید یکدیگر را داشته باشیم که در فردایی نامعلوم، تنها و بی‌کس نباشیم. ایمان یعنی باور کردن بی قید و شرط. پس اگر کسی به حرف و قول ما ایمان می‌آورد، نباید با بدقولی او را به هر قول و به هر آدمی کافر کنیم. ما نسبت به هم رسالتی داریم و آن هم وفای به عهد است.


دانلود + ادامه مطلب

صبور باش و به نتیجه هم فکرکن

سرویس سبک زندگی حمید سیادت- هما ایرانی: ما آدم‌ها اغلب غر می‌زنیم و از وجود سختی‌ها و ناملایمات در زندگی‌مان گلایه داریم. شکوه می‌کنیم که چرا وضعیت اقتصادی چنان است و چرا چیز‌ها آن‌گونه که می‌خواهیم نیست. چرا بچه نداریم، چرا پول نداریم، چرا همسایه‌مان خوب نیست، چرا دزد‌ها در کمین خانه و کاشانه ما هستند و چرا… و خلاصه دائم از چیز‌هایی که دوست داریم وجود داشته باشد و وجود ندارد، یا می‌خواهیم وجود نداشته باشد، ولی وجود دارد، شکوه می‌کنیم و غر می‌زنیم. بیشتر ما به جای اینکه از خود بپرسیم که با آن‌ها چه کار باید بکنیم مرتب می‌پرسیم، چرا این‌ها وجود دارند؟ شاید یکی از چیز‌هایی که کار ما را سخت می‌کند همین باشد. چون در این طرز فکر به نظر می‌رسد ما در جایی که باید بایستیم، نایستاده‌ایم. از منظری که باید به زندگی نگاه کنیم، نگاه نمی‌کنیم و در جایگاه درستی نیستیم. مانند کسی هستیم که راه را گم کرده و تنها از اینکه راه بسیار دور است غر می‌زند، در حالی که اگر این شخص از راه درست حرکت می‌کرد حتماً زودتر به مقصد می‌رسید و فکر نمی‌کرد که راه دور است. توجه به نشانه‌ها و تابلو‌ها مسیر را برای ما مشخص می‌کند. در راه صبوری هم به نظر می‌رسد که همین باشد، یعنی برای کوتاه کردن مسیر‌های صبر در زندگی لازم است به آنچه کوتاهشان می‌کند، توجه کنیم.‌

می‌گویند میوه صبر شیرین است. داستان‌ها، روایت‌ها و سخن‌های زیادی درباره صبر گفته شده است. شعر‌ها و پند‌های حکیمانه بسیاری درباره‌اش گفته‌اند. شاید نه تنها آدم‌ها که تمام خلایق و تمام هستی به نوعی صبر را تجربه می‌کنند. غوره‌ای که قرار است به گفته شاعر، با صبر به حلوا تبدیل شود، مجموعه‌ای از باکتری‌ها، موجودات زنده و ملکول‌های مختلف است که قرار است با صبر ماده تازه‌ای خلق کند؛ بنابراین صبر در تمام هستی جاری است؛ گاهی آگاهانه و گاهی ناآگاهانه. این جاری بودن شاید پیام بزرگی برای ما داشته باشد؛ اینکه: صبر با ماست، در زندگی ما وجود دارد، پس بهتر است آن را پذیرفته و با احترام با آن برخورد کنیم. صبر حتماً برای این هستی لازم بوده که خداوند هم آن را آفریده است. پس بهتر است بیشتر به آن فکر کنیم تا ببینیم صبر در زندگی ما به راستی چه جایگاهی دارد و برخورد ما با آن چگونه است. بالاخره هر چیزی که در زندگی ما وجود دارد جایی هم در زندگی ما دارد؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم این جایگاه در زندگی ما به وجود می‌آید. صبر کردن برای ما سخت است. صبور بودن و نشستن و برای به دست آوردن و یا از دست دادن چیزی و کاری صبر کردن سخت است، برای همین شاید دلمان نخواهد به صبر فکر کنیم. دلمان نخواهد جایگاهی برای آن درنظر بگیریم تا بلکه زیاد هم سر و کله‌اش در زندگی ما پیدا نشود. انگار بیشتر ما دلمان می‌خواهد با انکار وجود صبر در زندگی به نوعی از زندگی‌مان بیرونش کنیم یا به زندگی‌مان راهش ندهیم. انگار خیلی از ما حتی به طور ناخودآگاه در حال مبارزه با صبر هستیم. انگار به دنبال راهی هستیم تا آن را از زندگی‌مان بیرون کنیم.

خیلی وقت‌ها مستقیم یا غیرمستقیم صبر را چیز پلید و اضافه‌ای می‌دانیم که می‌آید و گریبان ما را می‌گیرد، و ما هم چاره‌ای نداریم جز کنار آمدن با آن. دلمان نمی‌خواهد دربرابر صبر تسلیم شویم، ولی انگار چاره‌ای جز این نداریم و بی‌آنکه آن را بپذیریم در برابرش شکست می‌خوریم. این شکست و تسلیم، بار‌ها در زندگی ما تکرار می‌شود. ممکن است هربار پس از مبارزه نفسی از سر آسودگی بکشیم و شاید هنوز نفس راحت‌مان تمام نشده، دوباره به شکلی دیگر و در جایی دیگر خودش را به ما نشان بدهد. چون به نظر می‌رسد این صبر وظیفه دارد در زندگی ما باشد. اینکه چرا پروردگار این وظیفه را در قالب سختی برای ما درنظر می‌گیرد را نمی‌دانم، ولی می‌دانم که حتماً به این شکل لازم بوده است. پس حتماً بهتر است آن را بپذیریم؛ هرچند پذیرفتن آن کار سختی است. هرچه باشد قرار است چیزی را بپذیریم که دلمان می‌خواهد عاملی برای به وجود آمدن آن در زندگی ما شکل نگیرد، مجبور نباشیم آن را تحمل کنیم و پا به پایش حرکت کنیم. اگر هم عامل خوشایند برای وجود صبر داریم دلمان می‌خواهد زود به نتیجه برسد. زنی که باردار است و قرار است پایان صبرش نوزادی سالم و زیبا باشد، دوست دارد زودتر نتیجه صبرش را ببیند، جوانی که در انتظار نتیجه آزمون کنکور نشسته است دوست دارد هرچه زودتر نام خود را در بین پذیرفته‌شدگان کنکور ببیند و صبرش به خوبی پایان گیرد. پس صبر ممکن است نتیجه خوبی در پی داشته باشد، که تحمل آن را آسان‌تر می‌کند. برای اینکه بتوانیم به درستی صبر را بپذیریم شاید باید برویم به سراغ راهکار‌هایی که به ما کمک کند. مثلاً همین فکر کردن به نتیجه، کار ما را راحت‌تر و آسان‌تر خواهد کرد. همین آسانی به تحمل شرایط کمک می‌کند و چه بسا که شرایط را آسان‌تر هم کند. پس با آسان‌تر گرفتن شرایط، صبوری هم برای ما آسان‌تر خواهد شد.

فکر کردن به اینکه این صبر در حال حاضر با تمام سختی‌هایش یکی از موهبت‌های زندگی‌مان به شمار می‌رود می‌تواند یکی از راهکار‌های دیگر تحمل مشکلات باشد. اگر این توانایی در ما ایجاد شود که از بودن صبر سپاسگزار باشیم، کمک بزرگی به خودمان می‌کنیم. به راستی پذیرفتن این مقوله و انجام خالصانه آن کار هر کسی نیست. شاید عده معدودی از آدم‌ها به این درجه از وارستگی رسیده باشند که بتوانند صبر را به دید موهبت الهی در نظر بگیرند و به راستی سپاسگزار وجود آن در زندگی‌شان باشند.


دانلود + ادامه مطلب

وقتی‌حقوق دیگران را بی‌صبرانه پایمال می‌کنیم

سرویس سبک زندگی حمید سیادت- لیلا جعفری: شلوغی شهر و ترافیک این روز‌ها که به پایان سال و عید نزدیک می‌شویم کلافه‌کننده می‌شود، پس برای رفع و رجوع امور روزانه باید صبر بیشتری به خرج دهیم، اما افسوس که خیلی‌ها در این روز‌ها عجول‌تر می‌شوند و حقوق دیگران را زیر پا می‌گذارند. یک‌بار در یکی از خیابان‌های تهران سوار تاکسی بودم. راننده از ترافیکی که در انتهای خیابان مطهری در یک سه‌راهی شلوغ برقرار بود، خسته شده و به دنبال راه گریزی می‌گشت. به محض اینکه به یکی از خیابان‌های فرعی کناری رسید، وارد آن شد. پیدا بود که آن راه را از پیش می‌شناخته است. با اینکه آن مسیر را بار‌ها در آن ساعت رفته بودم و ترافیک آنجا را تجربه کرده بودم، ولی این راه را بلد نبودم. تا اینکه آن روز واردش شدم. خیابان فرعی کوتاه و خلوت بود و به راحتی و خیلی سریع ما را به قسمتی از خیابان اصلی که ترافیک کمتری داشت رساند. درواقع راننده توانست ترافیک و نه تنها ترافیک را که بقیه خودرو‌ها را هم دور بزند. احساس ناآرامی و ناخوشایندی را در وجودم احساس می‌کردم. احساسی شبیه گرفتگی و بی‌تحرکی. احساسی که موقع گفتن دروغ به آدم دست می‌دهد، البته خیلی بدتر از آن. دلم می‌خواست به راننده بگویم که این کار را نکن. با این کار حق این‌همه ماشین دیگر را ضایع می‌کنی، ولی من تنها مسافر تاکسی نبودم و از سوی دیگر دقیقاً نمی‌دانستم موضوع چیست تا به انتهای خیابان فرعی رسیدیم. شاید هم ترس از ملامت شدن باعث شد سکوت کنم و چیزی نگویم. جالب اینکه یکی دو مسافر دیگر از اینکه راننده توانست آن‌ها را از قسمت سخت راه‌بندان بیرون بیاورد، سپاسگزار هم بودند. هنوز هم از یادآوری آن اتفاق احساس بدی پیدا می‌کنم. از اینکه سکوت کردم و اعتراضی نکردم و نشستم و بیننده آن ماجرا بودم احساس ناخوشایندی دارم. مخصوصاً وقتی به یاد می‌آورم که وقتی وارد خیابان اصلی شدیم، آمبولانسی پشت سر ما آژیر می‌کشید و نمی‌توانست از بین خودرو‌ها راهش را باز کند و به بیمارستان برسد.

تضییع حقوق دیگران با دور زدن صبر

خیلی وقت‌ها صبرکردن برای ما آن‌قدر سخت است که می‌خواهیم یک جوری از دست آن خلاص شویم. فکر می‌کنیم مشکلی که در آن قرار گرفته‌ایم یا مسئله دیگری که مجبوریم به خاطرش صبر کنیم، آن‌قدر دست و پای ما را گرفته است که باید سرانجام از خود دورش کنیم. اینجور وقت‌ها ممکن است بخواهیم صبر را بپیچانیم. مثلاً ممکن است دست به تخلفاتی بزنیم تا زودتر به نتیجه دلخواه‌مان برسیم یا کاری کنیم که صبر را از دور خارج کنیم. این‌جور وقت‌ها ممکن است دور زدن‌ها و تخلفات کوچک و بزرگی از ما سر بزند که خودمان هم فکرش را نمی‌کردیم.

این دور زدن‌ها را شما هم در گوشه و کنار و سطوح مختلف جامعه دیده‌اید. دور زدن‌هایی که از بی‌صبری ماست و تا جایی پیش می‌رود که راضی می‌شویم حقوق دیگران را ضایع کنیم. با ضایع کردن آن‌ها ممکن است کارمان همان طور پیش برود که انتظارش را داریم، ولی حواسمان نیست که قرار است بابتش تاوان بدهیم. این یک نظر شخصی نیست، می‌شود گفت: در تمام دنیا به اثبات رسیده است. ضرب‌المثلی هست که می‌گوید با هر دستی که بدهی با همان دست پس می‌گیری، پس دور زدن‌های ما در جایی به ما بازگردانده خواهد شد. درواقع در جایی دورمان خواهند زد. نتیجه این دور زدن‌های صبر را در تمام جوامع می‌توانیم ببینیم. در این باره می‌توان از مثال‌های ساده‌ای که در اطرافمان هست سود ببریم. مثلاً جوانی را در نظر بگیرید که از مشکلات اقتصادی رنج می‌برد. از سوی دیگر ظرفیت روحی و معنوی خود را هم به دلیل برخی از مشکلات از دست داده یا به سطح پایینی رسانده است، با این شرایط این جوان چندان حوصله صبر کردن برای پایان گرفتن مشکلاتش را ندارد. (این شخص ممکن است با تمرکز بر حل برخی مشکلات درونی و محیطی خود بتواند بر مشکل چیره شود و این مبحث مدنظر این نوشته نیست، از سوی دیگر این تمرکز نیز به خودی خود به صبر نیازمند است.) روی‌هم رفته این جوان در برابر صبری که لازم است تا مشکلاتش حل شود ممکن است احساس ناتوانی کرده و دست به اقداماتی بزند. مثلاً ممکن است به سراغ کار‌هایی برود که به او کمک کرده تا شرایط بهتری پیدا کند و در کارش گشایشی پیش آید، مانند جادو و دعانویسی. ممکن است این جوان با نیرو‌هایی که از این کار به دست می‌آورد سرعت بیشتری به حل مشکلاتش بدهد و به عبارت بهتر بدون صبوری کارش را پیش ببرد، ولی آیا این دور زدن بی‌تاوان خواهد بود؟ کسانی را می‌شناسم که با بهره‌گیری از این ترفند‌ها تاوان‌های زیادی را متحمل شده‌اند. یکی از این تاوان‌ها ممکن است از دست رفتن نیرو‌های حیاتی و وجودی افراد باشد که با بهره‌گیری از این ترفند‌ها که معمولاً غیرخدایی هستند رخ می‌دهد. بگذریم از حق و ناحق‌هایی که ممکن است در پی درست شدن کارهای‌مان با این روش‌ها برای دیگران پیش بیاید. ضایع کردن حقوق دیگران با دور زدن صبر، جملاتی از فلورانس اسکاول شین را یادآوری می‌کند. او در کتاب چهار اثر تأکید می‌کند هر چیزی را که می‌خواهید به دست آورید یا برایتان پیش بیاید، تأکید کنید که از راه عالی پیش بیاید. در این نوشته واژه درست را هم به آن اضافه می‌کنم. اکنون باید دید که این دور زدن‌ها که بسیاری از ما به آن آلوده شده‌ایم درست، عالی و خدایی است؟

رسیدن به مقصد با احترام به صبر

توجه به صبر شاید به ما بیاموزد که بیننده و ناظر باشیم و کمتر دست به دور زدن ببریم. این چیز کمی نیست که بتوانیم بنشینیم و نظاره‌گر باشیم. با احترام به صبر تلاشمان را در زمینه‌ای که مدنظرمان است انجام بدهیم. حواسمان به کارمان باشد، ولی از روی بی‌حوصلگی خودمان را از شر زمانی که باید صرف کار مورد نظرمان کنیم، خلاص نکنیم. آیا ممکن است بدون گذشت زمان و صبری که برای سپری شدن آن لازم است، درختی که در باغ کاشته است شده ثمر دهد؟ این درخت چند سالی زمان لازم دارد تا از دانه‌ای ریز به نهال و از نهال به درختی تنومند و پس از آن به درختی میوه‌دار تبدیل شود. اگر ما بیاموزیم که به صبر احترام بگذاریم خیلی از مشکلاتمان نیز از بین خواهد رفت. در این صورت راننده راه آمبولانسی را در راه‌بندان نمی‌بندد، نانی خارج از نوبت به دست خریداری نمی‌رسد و درختان ثمر بهتر و مفیدتری خواهند داد. شاید پذیرفتن عواملی که صبر برایشان لازم است و کنار آمدن با آن‌ها به جای ایستادگی در برابر آن‌ها یکی از نشانه‌های راه درست در صبوری باشد. خیلی‌ها اینجور وقت‌ها دست به گریز می‌زنند. درواقع با انتخاب راه‌ها یا انجام کار‌هایی می‌خواهند صبر را دور بزنند و راحت‌تر به نتیجه برسند. مانند کسی که به جای ایستادن پشت چراغ قرمز به خیابان فرعی کناری که ترافیک کمتری دارد وارد می‌شود تا از وسط خیابان اصلی بیرون بیاید. با این کار به خیال خودش ترافیک را دور زده و از بقیه اتومبیل‌ها جلو زده است. اتفاقاً فکر این راننده درست است، او توانسته از بخشی از ترافیک رها شود، ولی نتیجه چطور، آیا چیز خوبی خواهد بود؟ شاید لازم است به صبر نگاه تازه‌ای داشته باشیم. اگر تا به حال آن را سخت و مزاحم می‌دانستیم از هم‌اکنون آن را به چشم موجود زنده‌ای ببینیم که مانند همراه یا آموزگاری در کنار ماست و مانند خود ما کار و وظیفه‌اش را انجام می‌دهد.


دانلود + ادامه مطلب

فناوری قابل کنترلی که با سیگنال‌های الکتریکی یک کامپیوتر شکل می‌گیرد

سرویس فناوری حمید سیادت: سیستم‌های مکانیکی مانند موتور‌ها به دو نوع اصلی حرکت اجزای محکم تکیه دارند؛ حرکت خطی که شامل یک شیء است که یک نقطه به نقطه دیگر در یک خط مستقیم حرکت می‌کند و حرکت چرخشی که شامل یک شیء است که روی یک محور می‌چرخد. طبیعت، شکل‌های پیچیده‌تری از حرکات یا تحریک ایجاد کرده‌است که می‌تواند توابع مختلط را به طور مستقیم و با اجزای نرم انجام دهد.

برای مثال، چشم‌های ما می‌توانند نقطه کانونی را با قرار دادن ماهیچه‌های نرم برای تغییر شکل قرنیه عوض کنند. در مقابل، دوربین‌ها با متحرک کردن لنز‌های جامد در امتداد یک خط یا به صورت دستی یا با فوکوس خودکار فوکوس می‌کنند، اما چه می‌شود اگر بتوانیم تغییرات شکل و حرکات یافت‌شده در طبیعت را تقلید کنیم؟
به تازگی محققان روشی برای تغییر شکل یک ورقه مسطح با استفاده از تحریک که به سرعت برگشت‌پذیر و قابل‌کنترل است را توسعه داده‌اند.

دیوید کلارک، مؤلف ارشد این مقاله می‌گوید: «ما این کار را اولین گام درتوسعه یک ماده تغییر شکل نرم می‌بینیم که مطابق با سیگنال‌های کنترل الکتریکی از یک کامپیوترشکل می‌گیرد. همانطور که این مدارات مجتمع در مقایسه با قابلیت‌های الکترونیکی ابتدایی بودند، وسایل ما یک ساختار سه‌بعدی ساده، اما یکپارچه از رسانا‌های الکتریکی دارند و عناصر پیکربندی مجدد قابل‌برنامه‌ریزی را نشان می‌دهند تا تغییرات شکل بزرگ و برگشت‌پذیر را ایجاد کنند.»

ورقه مسطح قابل پیکربندی مجدد از چندین لایه تشکیل شده‌است. الکترود‌های کربن محور شکل‌های مختلف بین هر لایه ترکیب می‌شوند. هنگامی که یک ولتاژ برای این الکترود‌ها اعمال می‌شود، یک میدان الکتریکی با تغییر فضایی درون ورقه الاستومر تشکیل می‌شود که تغییرات غیریکنواخت در هندسه مادی را ایجاد می‌کند و به آن امکان تبدیل شدن به شکل سه‌بعدی قابل‌کنترل را می‌دهد.
انواع مختلفی از الکترود‌ها را می‌توان به طور مستقل تغییر داد و اشکال مختلفی را که روی کدام مجموعه الکترود‌ها روی آن کار می‌کنند و کدام یک از آن‌ها خاموش است را ممکن می‌سازد.

محققان معتقدند علاوه بر پیکربندی مجدد و قابل‌بازگشت، نمونه‌هایی از وسایل موجود وجود دارند که می‌توانند از تغییر شکل‌های پیچیده‌تری برای عملکرد بهتر، مانند آینه نوری و لنز استفاده کنند. مهم‌تر از آن این روش تحریک، در را روی دستگاه‌های جدیدی باز می‌کند که به دلیل تغییر شکل پیچیده مورد نیاز، مانند ایرفویل به شکل پیچیده تلقی می‌شوند.
در این تحقیق، محققان شکل تحریک را با توجه به طراحی آرایش الکترود و ولتاژ پیش‌بینی کرده‌اند. بعد از آن هدف محققان مقابله با مسئله معکوس است.

منبع: ساینس دیلی


دانلود + ادامه مطلب